|
گاهی برای بودن باید رفت
|
||||
توی این دنیای نامرد دو نفر بودند که همدیگر را دوست داشتند.دختر نابینا بود و عاشق پسر.همیشه بهش می گفت: من اگه دو تا چشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم .یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به دختر.حالا دیگه اون می تونست عشقشو ببینه. وقتی در کمال ناباوری دختر متوجه شد پسر نابیناست با بی رحمی گفت:من نمی توانم با یک فرد نابینا ازدواج کنم .از پیشم برو. وقتی پسر داشت می رفت لبخند تلخی زد و گفت:
مواظب چشمهایم باش.
+ نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 21:23 توسط محمد رضا |