|
گاهی برای بودن باید رفت
|
||||
دیگر از هر چه هست بیزارم
مثل ابر بهار می بارم برو ای آن که بعد از دیدارت گره افتاد در کارم پدرم با نگاه می گفت : لایق جرز دیوارم مادرم مدتی می گرید چون گمان می کند بیمارم یک نفر گفت : خوب خواهم شد به فراموشیت که بسپارم گفتم ای عشق اگر بازم بدهی مثل قبل آزارم به تمامی حرمتت سوگند روی قلبت گلوله می کارم به تو هر چند سخت مدیونم به خود بیشتر بدهکارم هر چه بر من گذشت حقم بود من از این بیشتر سزاوارم تو گناهی نداری ای زیبا مرگ بر من که دوستت دارم
+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 15:18 توسط محمد رضا |